الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد حسين محفوظى اهوازى )

456

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

( 1 ) ابو ذر ، به فعاليتهاى اجتماعيش ادامه مىداد و دعوت به بيدارى اجتماع را دنبال مىكرد و مردم را به انقلاب ، تشويق مىنمود . پس معاويه به خشم آمد و به عثمان نامه نوشت و او را از خطر ابو ذر آگاه نمود و درخواست كرد تا او را از نزد وى منتقل نمايد . عثمان به وى نوشت كه او را بر سخت‌ترين و چموش‌ترين مركب حركت ده تا زجر و سختى ببيند . ( 2 ) معاويه ، وى را به همراه مزدورانى فرستاد كه نه جايگاهش را مىشناختند و نه مقامش را محترم مىشمردند و به وى اجازه نمىدادند كه اندكى از سختى ، بياسايد و همچنان او را مىبردند تا آنجا كه پوست رانهايش كنده شد و نزديك بود كه بميرد . ( 3 ) هنگامى كه به مدينه رسيد ، فرتوت و ناتوان بر عثمان وارد شد . اما عثمان جفاكارانه با وى رو به رو گرديد و گفت : اين تو هستى كه چنين و چنان كردى ؟ ! ابو ذر گفت : « من تو را نصيحت كردم اما تو مرا فريبكار دانستى و دوست تو را ( يعنى معاويه ) را نصيحت كردم و او نيز مرا فريبكار دانست » . عثمان بر او فرياد كشيد : دروغ گفتى ، اما تو فتنه را مىجويى و آن را دوست دارى و تو شام را بر ما خراب كردى . ابو ذر او را مورد نصيحت قرار داد و گفت : « از روش دو دوستت ( يعنى ابو بكر و عمر ) پيروى كن ، در آن صورت كسى حرفى با تو نخواهد داشت » . ( 4 ) عثمان برخاست و بر او بانگ زد : اى بىمادر ! تو را به آن چه كار ! ابو ذر گفت : « به خدا قسم ! من عذرى ندارم جز امر به معروف و نهى از منكر » . عثمان بر او فرياد كشيد و به آنان كه در مجلس او بودند ، گفت : دربارهء اين پير دروغگوى به من پيشنهاد دهيد كه او را كتك بزنم ، به زندان بيندازم و يا اينكه